تبلیغات
عشق تنهایی forgcity - آغاز دوست داشتن قسمت هشتم
 
شعرهایی عاشقانه - جدیدترین اس ام اس هایی روز ، داستان هایی کوتاهه عاشقانه ،عکس ، بازی و تم موبایل
عشق تنهایی forgcity
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 

پرند لبخندی تصنعی به سهیلا زد و پرسید:

-دیگه که سرگیجه که نداری؟

در باز شد و اقای نوری و مژگان خانم،با نگرانی به سهیلا چشم دوختند.پرند سلام کرد وگفت:

-اینم دختر نانازی شما،صحیح و سالم.

-خوبی سهیلا؟

-اره مامان،تلفنی هم که بهتون گفتم،چیز خاصی نبود.

مهیار سلام کرد.همه به استقبالشان به حیاط امده بودند.اقای نوری گفت:

-بهتره بیشتر از این سرپا نگهش نداریم.

مژگان خانم،دست او را گرفت و کشمکش کرد به اتاق بروند.مهیار دست هایش را در جیبش فرو برد.پرند بی ان که نگاهش کند از مقابلش گذشت و به درون حیاط رفت.مهیار پشت سر او شکلک در اورد و به دنبالش وارد حیاط شد.پونه خودش را به پرند رساند و با نگرانی پرسید:

-دکتر چی گفت؟

-چیزی نیست مامان،گفت با یه کم استراحت خوب می شه.

پونه نگاهی به مهیار کرد و پرسید:

-زن دایی راست می گه؟

-مامان یعنی به من اعتماد نداری؟

-البته که این طور نیست،نگرانم.

-حق با اونه زن دایی،حق با شما هم هست که به یه همچین ادمی اعتماد نکنید.

پرند سرش را برگرداند و گفت:

-یارو رو به ده راه نمی دادن،ادرس خونه کدخدا رو می پرسید.

اقای نوری خنده بلندی کرد و گفت:

-ما پیر شدیم و این دو نفر دست از لجبازی هاشون برنداشتن.

پرند گفت:

-با هرکس باید همون طوری که لیاقتش رو داره حرف زد.

مهیار دهانش را کج کرد.پونه گفت:

-زن دایی!

مهیار خجالت زده سر به زیر انداخت و گفت:

-ببخشید زن دایی،ولی باور کنید تحمل این دختر خیلی سخته.

ناصر با خنده گفت:

-اگه دادنش به تو،قبول نکن.

پرند سرخ شد.مهیار گفت:

-من غلط بکنم،مگه از جونم سیر شدم.

-نه ناصر جان،این بمونه بیخ ریش صاحبش،ارزونی مامان مهریش.

مهری خانم خندید و گفت:

-دلتم بخواد داداش،پسر مثل دسته گلم رو.

مهسا با لحنی معترض گفت:

-ول کنید این حرفارو،سهیلا حال نداره شما تعارف تیکه پاره می کنید؟

و چشم غره ای به ناصر رفت و گفت:

-داداش من خودش بلده واسه خودش ادم پیدا کنه.

و روی کلمه”ادم”تاکید بیشتری کرد.پرند سر به زیر انداخته بود.انقدر از دست ناصر و مهیار عصبانی بود که دلش می خواست گریه کند.به ارامی گفت:

-بریم خونه مامان،خسته ام.

-به محض این که شام خوردیم می ریم.

مهری پونه را صدا زد.مهیار کمی به پرند خیره شد.خودش هم نمی دانست چرا ان حرف ها را زده.می خواست حرفی بزند و از او معذرت خواهی کند.دهان باز کرد و بی اختیار گفت:

-فکر می کنم ادم خودکشی کنه بهتر از اینه که یه ساعت تو رو تحمل کنه.

پرند لبخندی تصنعی روی لب هایش نشاند و گفت:

-منم فکر می کنم،ادم اگه خودکشی کنه بهتراز اینه که یک دقیقه تو رو تحمل کنه.

-اگه دادنم به تو قبولم نکن.

-نچایی،پسر عمه!

مهیار لبخندی زد و گفت:

-یکی یکدونه،خل و دیوونه.

پرند جواب داد:

-از تعریفت ممنونم.

و از مقابل مهیار گذشت.از کنار ناصر که رد شد،ناصرگفت:

-احوال دختر دایی؟

-تو دیگه برو گمشو.

-ای بابا،به من چه ربطی داره.می بینی مهیار،با تو دعوا می کنه،دق دلیش رو سر من در می اره.

مهیار انقدر به پرند نگاه کرد تا وارد ساختمان شد و گفت:

-همه اتیشا از گور تو بلند می شه.

-جون تو وقتی گفتم تازه فهمیدم چه حرفی زدم.

-اول فکر کن،بعد حرف بزن،فندق مغز.

ناصر پشت سرش را خاراند و گفت:

-همه که عقل و شعور جنابعالی رو ندارن،پسر عمه!

و خندید.پوریا به سرعت از ساختمان بیرون امد و به طرف مهیار و ناصر رفت و گفت:

-چی بهش گفتی،مثل اسفند رو اتیش بالا و پایین می پره.اخ این قدر حال می کنم تو حال این دختره رو می گیری.

-شما دوتا دیوونه اید.

-جون مهیار چی بهش گفتی؟

ناصر به جای مهیار جواب داد:

-همون حرف همیشگی.

و هر دو نفر یکصدا گفتند:

-یکی یکدونه،خل و دیوونه.

و به خنده افتادند.مهیار چرخی زد و روی ایوان نشست.پوریا پرسید:

-چیزی شده؟

-پرند اعصاب ادمو خورد می کنه.

-ولش کن بابا،تو که می دونی اون از بین همه فقط میونه اش با فرزین خوبه.

ناصر با لودگی گفت:

-اخه فرزین تابلوهاش رو می فهمه.من نمی دونم اگه پرند نقاشی بلد نبود چه فیلم دیگه ای بازی می کرد.

پوریا با لحنی جدی گفت:

-بهتره پشت سر فرزین حرف نزنی.

مهیار ایستاد و گفت:

-فرزین!…دلم واسه اش تنگ شده.

-امروز زنگ زده بود اینجا،سلام رسونده.

مهیار به طرف ساختمان نگاه کرد و زیر لب گفت:

-پس واسه همین بود که پرند با ما نیومد.فرزین می خواست زنگ بزنه.

-ناصر گفت:

-اقا مهندس خودمون به زودی برمی گرده.

مهسا روی ایوان امد و صدا زد:

-بیایید تو،شام اماده اس.

ناصر،دستی به پشت مهیار زد و گفت:

-یه خواب خوبی واسه پرند دیدم که نگو،می خوام کاری کنم که حالش حسابی گرفته شه.

مهیار در ذهن تکرار کرد،”اون منتظر تلفن فرزین بوده،فقط همین.منتظر تلفن اون بوده”.

مهسا صدا زد:

-مهیار با توام،بیا شام.

مهیار به ناصر نگاه کرد.پوریا رفته بود.پرسید:

-نقشه ات چیه؟

لبخند موذیانه ای روی لب های ناصر نقش بست.

…..

ادامه دارد

 





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 6 آذر 1390 ساعت 19 و 18 دقیقه و 46 ثانیه
تورو خدا قسمتهای بعدش هم بذار
مهندس سلمان فکرآزادبا سلام
فعلا درگیر امتحانات میان ترم هستم .
جند روز دیگر بقیه داستان هم میزارم.
تو این چند روز تا دوستان دیگر هم بقیه داستان بخونند تا سری بعدی داستان در وب بگذارم.
دوستان لطف کنید پیام خصوصی در مورد مطالب نگذاریدٰ،نظرتون بنویسید تا دیگرون هم بتوانند بخونند.
ممنون
چهارشنبه 25 آبان 1390 ساعت 22 و 29 دقیقه و 18 ثانیه
واقعا داستان قشنگیه.اگه میشه زودتر قسمتهای بعدیش هم بزارید.ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

وبلاگ شخصی مهندس سلمان فکرآزاد همه چی درهمممه تو این وبلاگ

مدیر وبلاگ : مهندس سلمان فکرآزاد
پیوندهای روزانه
نظرسنجی
شما بیشتر دنبال چه جور مطلبی در وبلاگ ها می گردید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :