تبلیغات
عشق تنهایی forgcity - آغاز دوست داشتن قسمت هفتم
 
شعرهایی عاشقانه - جدیدترین اس ام اس هایی روز ، داستان هایی کوتاهه عاشقانه ،عکس ، بازی و تم موبایل
عشق تنهایی forgcity
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 

-فکر کنم حقم بود.کما این که از خل و دیوونه ها بیشتر از این نمی شه انتظار داشت.

پرند به طرف سهیلا چرخید و گفت:

-از ادمای بی مسئولیت هم بیشتر از این نمی شه انتظار داشت.

-بهتره ادمای مسئولیت پذیر لطف کنن و از دفعه بعد جمع رو رها نکنن.

-چون دخترا اهل عمل هستند.روی حرفشون وا می ایستن.

-عمل چی؟عمل جراحی؟

-جواب ابلهان،خاموشی ست.

-هاها خندیدم.

-مواظب باش تو گلوت گیر نکنه خفه شی.

سهیلا با بی حوصلگی گفت:

-فکر کردم اتش بس دادید.

-اون باید پشت گوشش رو ببینه معذرت خواهی منو ببینه.

-وای نگو پسر عمه،می ترسم پس بیوفتم.

-اگرم پس افتادی چه بهتر.یه خل و دیوونه کمتر،زندگی سالم تر.

-دیگه داری شورش رو در می اری.

-نمی تونی تحملش کنی شیرینش کن.

پرند با عصبانیت بلند شد و از در بیرون رفت.سهیلا چند بار صدایش زد.

مهیار مردد برجا مانده بود.اگر به دنبالش می رفت،خود را شکسته بود و اگر نمی رفت،قلبش می شکست.سهیلا گفت:

-برو دنبالش.

-بره گم شه،برام مهم نیست کجا میره.

خود را به کنار پنجره کشید.سهیلا لحظاتی نگاهش کرد و بعد به سفق سپید اتاق خیره شد.پرند به حیاط بیمارستان رفت.روی نیمکتی نشست و با چهره ای درهم کشیده خود را محکم بغل کرد.انقدر عصبانی بود که دلش می خواشت با همه دعوا کند.مهیار از پشت پنجره نگاهش کرد.دل دل می کرد،برود کنارش بنشیند و بگوید،”معذرت می خواهد”اما هرچه سعی کرد نتوانست.پشت پنجره ایستاد و به پرند که زیر نور چراغ،روی نیمکت اهنی در خود مجاله شده بود،خیره شد.دنیا برای او،این قاب کوچک بود و دختری که ان سوی این قاب با دلخوری نشسته و به دور دست ها خیره شده بود.این پری کوچک،پرند سرکش و مغرور،پرندی که همیشه در حمع ها می درخشید.دلش می خواست به او نزدیک بود.دلش می خواست او هم مثل پرند،گل سرسبد بود،دلش می خواست کنارش بود،اما پرند برای مهیار هرچه بود،جز پرند!از همان بازی کودکانه روبرویش ایستاد و به او گفت: “نه”.به بزرگ ترین پسر فامیل،به اولین فرزند خانواده و همه چیز از همان “نه” ساده شروع شد.کینه ای که در طول زمان برای مهیار تبدیل به احساسی غریب شد و روح مغرور جذاب ترین پسر فامیل را اسیر خویش کرد.پرند برای او همه چیز بود و او برای پرند،همیشه همان “نه” اول بود.و حالا بعد از تمام لجبازی های دیروز،او واقعا نمی دانست نام این احساس غریب چیست؟

حتی نمی خواست باورکند که احساسی هست،قلبی می تپد و وجودی اتش می گیرد.او نمی خواست باورکند پرند را دوست دارد و…

صدای سهیلا او را به خود اورد:

-نمی خوای بری دنبالش؟

-تو حیاط نشسته،جای دوری نمی ره.

سهیلا پتو را تا سینه بالا کشید و به نیم رخ مهیار خیره شد.این اولین باری نبود که با او در یک اتاق تنها بود،اما این اولین باری بود که با او در یک اتاق با احساس تعلق خاطر تنها بود.اندیشید کاش مهیار می دانست،او برای چه و برای که اینجا خوابیده؟ کاش می دانست،دوستش دارد.دلش می خواست به او بگوید که امروز بزرگ ترین روز زندگی اوست،چرا که امروز برای اولین بار باور کرده او را دوست دارد،اما می ترسید بگوید و مهیار بخندد.مثل همیشه،مثل وقتی که به همه می خندد و اگر مهیار می خندید، سهیلا می مرد.

مهیار که سنگینی نگاه او را احساس کرده بود به طرفش چرخید.سهیلا به سرعت چشم چرخاند و نگاه به جانب دیگری دوخت.مهیار گفت:

-همه اش تقصیر این مهمونی های هفتگی ماست.

-چی؟

مهیار دوباره از پنجره به بیرون خیره شد و گفت:

-مهم نیست،اصلا مهم نیست.

ادامه دارد

 





نوع مطلب : داستان های کوتاه، عشق دوباره، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

وبلاگ شخصی مهندس سلمان فکرآزاد همه چی درهمممه تو این وبلاگ

مدیر وبلاگ : مهندس سلمان فکرآزاد
پیوندهای روزانه
نظرسنجی
شما بیشتر دنبال چه جور مطلبی در وبلاگ ها می گردید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :