تبلیغات
عشق تنهایی forgcity - آغاز دوست داشتن قسمت ششم
 
شعرهایی عاشقانه - جدیدترین اس ام اس هایی روز ، داستان هایی کوتاهه عاشقانه ،عکس ، بازی و تم موبایل
عشق تنهایی forgcity
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 

-تو که مهیار رو می شناسی،اون اگه بفهمه که می تونه کسی رو مسخره کنه،مسخره می کنه،دست می اندازه،اما اگه جوابشو بدی،عصبی می شه و بدوبیراه می گه.

چشم به زمین دوخت و گفت:

-حق با توئه.

مهیار به طرفشان امد.پرند چهره در هم کشید.مهیار با لحنی عصبی گفت:

-نوبت ماست.

پرند زیر بازوی سهیلا را گرفت و بلند شدند و به دنبال مهیار به راه افتادند.مهیار سر برگرداند و نگاهشان کرد.پرند چهره در هم کشید و به شدت از او رو برگرداند.وارد اتاق دکتر شدند و پرند سهیلا را روی صندلی نشاند.دکتر عینکش را جا به جا کرد و گفت:

-مشکلتون چیه؟

سهیلا به پرند نگاه کرد و سر به زیر انداخت.پرند گفت:

-بدنش یخ کرده،حالت تهوع هم داره.

دکتر فشارش را گرفت و همان طورکه به پرند خیره شده بود پرسید:

-چی خوردی؟

-هیچی اقای دکتر.

پرند بی انکه به مهیار نگاه کند ادامه داد:

-مسموم نشده،اقای دکتر؟

کمی دل دل کرد و گفت:

-البته شایدم شده باشه و خبر ندارن!

سهیلا ملتمسانه نگاهش کرد.دکتر گفت:

-واسه اش سرم می نویسم.چند تا هم قرص و امپول.

نسخه را به طرف مهیار گرفت.پرند به سهیلا کمک کرد،بلند شود.دکتر با لبخند گفت:

-ببریدش اتاق بغلی،می ام بهش سر می زنم.

مهیار به دکتر که به پرند خیره شده بود،چشم غره ای رفت و با لحنی عصبی گفت:

-ببرش اتاق بغلی.

پرند نگاهش کرد،صورتش سرخ شده بود و غبغبش می لرزید از او سربرگرداند و به دکتر که با لبخندی دندان های سفید و یکدستش را به نمایش گذاشته بود نگاه کرد،لبخندی از روی موذی گری زد و با عشوه گفت:

-لطف می کنید اقای دکتر.

مهیار در را باز کرد و گفت:

-ممنون دکتر.

سهیلا زیر گوش پرند گفت:

-عصبانیش نکن.

از در بیرون رفتند.مهیار به داخل اتاق نگاه کرد.دکتر به انها خیره شده بود،در را به هم کوبید و زیر لب غرید:”مرتیکه احمق”

پرند با شیطنت گفت:

-دکتر خوبی بود.

و به مهیار نگاه کرد.مهیار با چهره ای درهم گفت:

-ببر بخوابونش رو تخت تا من داروهاش رو بگیرم.

پرند به راه افتاد.به کنار مهیار که رسید ایستاد و گفت:

-من کلفت تو نیستم،لطف کن و به من دستور نده.

و به راهش ادامه داد.مهیار دندان هایش را به هم سایید و نسخه را در مشت فشرد.پرند سهیلا را روی تخت خواباند و لبخندی از روی دلداری زد.سهیلا چشم هایش را بست و گفت:

-حالا که با تو هستم احساس می کنم حالم بهتره.

پرند از چنجره به بیرون نگاه کرد.هوا کاملا تاریک شده بود.به سهیلا که ارام روی تخت خوابیده بود،نگاه کرد.پریدگی رنگ او در نظرش به سختی زیبا بود.لحظه ای به مهیار اندیشید.دستش را روی دست سهیلا گذاشت و اندیشید؛ “سهیلا چیزی را از اون پنهان میکند”.سهیلا گفت:

-خوشحالم که تو اینجایی.

-بهتره استراحت کنی.

خیلی بچه ام نه؟

-معلومه که نه.

-تو فقط می خوای دلداریم بدی.

پرند خم شد و گونه سهیلا را بوسید و گفت:

-نه دختر جان،مطمئن باش که نه.

مهیار وارد اتاق شد.پرند چهره در هم کشید و پایین تخت ایستاد.پرستار سرم را وصل کرد و گفت:

-تموم شد صدام کنید درش بیارم.

مهیار بالای تخت ایستاد و گفت:

-حالت چطوره؟

-بهترم،خیلی بهترم.

-من متاسفم سهیلا،فکرشم نمی کردم بیرون رفتن ما باعث بشه که تو به این وضع بیفتی.

پرند به ارامی از اتاق بیرون رفت.مهیار ازگوشه چشم به او نگاه کرد.

سهیلا گفت:

-تقصیر تو نیست،باور کن به من خیلی خوش گذشت.

حالا بهتره استراحت کنی.

سهیلا لبخندی زد و چشم هایش را بست.مهیار به ارامی ازتخت دور شد و از در بیرون رفت.پرند با چهره ای متفکر و نگران روی نیمکت نشسته بود.صدای مهیار او را به خود اورد که می گفت:

-من معذرت می خوام.

پرند چهره درهم کشید و گفت:

-واسه چی؟

-حق با توئه،من باید مراقبشون بودم.

-حالا که دیگه همه چیز به خیر گذشت.

مهیار کنار پرند نشست.راهرو در سفیدی نرمی فرو رفته بود و روبرویشان روی دیوار دختر بچه زیبایی در قاب نشسته بود و دستش را به علامت سکوت،جلوی بینی اش نگاه داشته بود.از قسمت پرستاری،صدای نرم به هم خوردن کاغذ می امد.

-نباید سرت داد می کشیدم.

پرند از گوشه چشم نگاهش کرد.دلش می خواست تنها باشد.ایستاد و گفت:

-به رفتار های زشت تو عادت کردم.

مهیار نگاهش کرد.احساس کرد،پرند رنگ پریده به نظر می رسد.مژگان بلندش،چون خنجری تیز بر قلب مهیار فرود امد.گفت:

-یکی یکدونه،خل و دیوونه.

پرند بی انکه نگاهش کند جواب داد:

-از تعریفت ممنونم.بهتره بری پیش سهیلا.

-اون داره استراحت می کنه.

-می خوام پیشش باشی.

مهیار با تعجب به پرند خیره شد.-این جوری جبران مافات می کنی.

مهیار ایستاد و گفت:

-نمی دونم چرا همیشه می خوای ثابت کنی مرغ یه پا داره.

پرند به زحمت عصبانیتش را فرو خورد و جواب داد:

-چون مرغ یه پا داره،تا بیشتر از این عصبانی نشدم برو پیش سهیلا.

مهیار می خواست چیزی بگوید که پرند گفت:

-بهتره هیچ حرفی نزنی.نمی خوام هیچ توضیحی رو بشنوم.

مهیار با عصبانیت گفت:

-فکر می کنی کی هستی که من باید بهت توضیح بدم؟

و به تندی از مقابل پرند گذشت و به اتاق بازگشت.پرند روی نیمکت افتاد.چند نفس عمیق کشید تا حالش کمی بهتر شد.روسری اش را درست کرد.لبخندی روی لبش نشست.بلند شد و به اتاق رفت.سهیلا خجالتزده نگاهش کرد وگفت:

-باعث زحمت شما شدم.

-حرفای بیخودی نزن،خودتم می دونی که این طور نیست.

مهیار از روی صندلی بلند شد و با چهره ای درهم کشیده به پرند تعارف کرد،بنشیند.پرند بی ان که نگاهش کند و درحالی که به روی سهیلا لبخند می زد،جواب داد:

-کنار سهیلا می شینم.

مهیار روی صندلی نشست و سرش را میان دو دست گرفت.سهیلا با ابرو به مهیار اشاره کرد.پرند با اشاره چشم و ابرو جواب داد،چیزی نیست.سهیلا گفت:

-حال نداری پسر عمه؟

مهیار سربلند کرد.لبخند تلخی زد و گفت:

-نگران تو هستم.

-من خیلی بهترم،باورکن.

مهیار نگاهی گذرا به پرند انداخت و گفت:

-پس به این دختر عموت بگو دست از سر من برداره.

سهیلا نگاهی به پرند کرد.پرند گفت:

-بهش بگو به سهیلا بخشیدمش.

-پس چرا خودت بهم نمی گی؟

پرند چشم به موزائیک های کف اتاق دوخت و گفت:

-نباید اونجوری عصبانی می شدم،متاسفم.

مهیار لبخندی زد و گفت:





نوع مطلب : داستان های کوتاه، عشق دوباره، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

وبلاگ شخصی مهندس سلمان فکرآزاد همه چی درهمممه تو این وبلاگ

مدیر وبلاگ : مهندس سلمان فکرآزاد
پیوندهای روزانه
نظرسنجی
شما بیشتر دنبال چه جور مطلبی در وبلاگ ها می گردید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :