تبلیغات
عشق تنهایی forgcity - آغاز دوست داشتن قسمت پنجم
 
شعرهایی عاشقانه - جدیدترین اس ام اس هایی روز ، داستان هایی کوتاهه عاشقانه ،عکس ، بازی و تم موبایل
عشق تنهایی forgcity
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 

مژگان خانم گفت:

-منم می ام.

-زن دایی خواهش می کنم،من و پرند می بریمش.شما می خوای بیای،مامانم و خاله و زن دایی پونه هم می خوان بیان.حتما دایی فرهاد و بابام و عمو حجت و دایی منوچهر نمی تونن شماهارو تنها بذارن.گفتم که نگران نباشید.تند بهتون زنگ می زنم.

-ولی من می خوام بیام.

اقای نوری گفت:

-حق با مهیاره،بهتره بچه ها ببرنش.

-زنگ می زنم.

از در بیرون رفت.پرند کنار ماشین منتظر بود.مهیار در را باز کرد و انها سوار شدند.مهسا گفت:

-می خواین منم بیام؟

پرند سر سهیلا را به شانه اش تکیه داد و گفت:

-بهتره مراقب بقیه باشی.الان همه نگرانن،من اونا رو به تو می سپارم.

مهیار پشت فرمان نشست و گفت:

-برو تو،الانه که خونه رو بذارن رو سرشون.

و روی پدال گاز فشرد و ماشین از جا کنده شد.پرند انگشتان سهیلا را در دست گرفت و به ارامی پرسید:

-سهیلا بیداری؟

-اره.

پرند به مهیار نگاه کرد وگفت:

-حتما بیرون چیزی خوردید و مسموم شده.

-نمی دونم؟

-مگه شما با هم نبودید؟

-من حوصله فیلم رو نداشتم،تو ماشین منتظرشون شدم.واسه همینم هیچی نمی دونم.

-حسابی یخ کرده.

مهیار بیشتر روی گاز فشرد و گفت:

-الان می رسیم.

-می بینید یه هوس کوچیک شما چیکار کرد؟!

-من که نمی خواستم این طور بشه.

-اما شد.

سهیلا گفت:

-تقصیر مهیار نیست.

پرند چهره درهم کشید.مهیار با دلخوری گفت:

-ما می خواستیم خوش بگذرونیم.اصلا دخترا خودشون به ما چسبیدن،ما که نمی خواستیم ببریمشون.

-ولی وقتی بردینشون،مسئولیت رو هم قبول کردین.

-چیکار باید می کردم؟

-باید حواست به همه بود مهیار.بردی ولشون کردی تو سالن و اومدی تو ماشینت،می ترسیدی دزد ببردش.

-ببین پرند،حوصله اخم و تخم تو یه نفر رو دیگه ندارم.

-خدای من!یه چیزی هم بدهکار شدم.

-تو که این قدر مسئولیت شناسی،می اومدی و خودت مراقب همه می شدی،مامان بزرگ!

پرند می خواست دهان باز کند که سهیلا گفت:

-بسه بچه ها،تو رو خدا.

پرند از اینه نگاه تندی به مهیار انداخت و دستان سهیلا را فشرد.مهیار پیچید و کنار بیمارستان متوقف شد.پرند پیاده شد و در حالی که زیر بازوی سهیلا را چسبیده بود به راه افتاد.مهیار با عصبانیت نگاهش کرد و غرید:

-دختره خود خواه عوضی.

درهای ماشین را قفل کرد و با قدم هایی بلند خودش را به انها رساند.پرند گفت:

-برو شماره بگیر تا ما برسیم.

-با من مثل نوکرت حرف نزن.

به سرعتش افزود و از انها دور شد.سهیلا گفت:

-تقصیر مهیار نیست.

پرند در حالی که به شدت عصبانی بود،گفت:

-نمی خواد ازش حمایت کنی.اون باید از شما مراقبت می کرد.

سهیلا در حالی که پاهایش را به زحمت روی زمین می کشید و به پرند تکیه داده بود،وارد سالن انتظار شد.مهیار به طرفشان امد و گفت:

-بیایید بنشینید،تا نوبتمون بشه.

پرند بی انکه نگاهش کند،سهیلا را روی صندلی نشاند و پرسید:

-شماره گرفتی؟

-نفر بیست و پنجم هستیم.

به سهیلا نگاه کرد و گفت:

-می گفتی بیمار ما اورژانسیه.

-اینجا همه مریضا اورژانسی هستن.

سهیلا دست پرند را گرفت و گفت:

-خواهش می کنم.

و سرش را به برگرداند و عق زد.پرند نگاه تندی به مهیار کرد و کنار سهیلا نشست و گفت:

-به من تکیه بده.

مهیار با عصبانیت به پرند نگاه کرد و از انها دور شد.پرند غرید:

-پسره احمق!

سهیلا با بی حالی گفت:

-خواهش می کنم.

-مگه دروغ می گم،اونقدر که فکر دخترای مردمه،فکر دخترداییش نیست.

-در مورد مهیار این جوری صحبت نکن.

-اون فکر می کنه کیه؟پسره احمق دیوونه.

-خواهش می کنم پرند.

-خدای من تو چرا از اون حمایت می کنی؟

سهیلا سر به زیر انداخت.چشمانش پر از اشک شده بود.پشت پرند تیر کشید و دستانش شل شد.سربلند کرد و به مهیار که در ان سوی سالن به دیوار تکیه زده بود و به انها چشم دوخته بود،نگاه کرد.سهیلا با صدایی بغض الود گفت:

-حالم خوب نیست؟

پرند پرسید:

-تو یهویی چت شد؟

-نمی دونم.

-یعنی چی؟

-نمی دونم پرند،کاش منم پیش تو مونده بودم،دارم دیوونه می شم.

-بیرون اتفاقی افتاد؟مسئله ای پیش اومد؟

سهیلا از گوشه چشم به مهیار که در ان سوی سالن ایستاده بود،نگاهی انداخت و جواب داد:

-نه،هیچ اتفاقی نیفتاد.

پرند با تردید پرسید:

-مطمئنی هیچ مسئله ای اتفاق نیفتاد؟

-نباید می رفتم.

-رفتن تو چه ربطی به بد شدن حالت داره…نکنه…

سهیلا به میان حرفش دوید و گفت:

-فقط ضعف کردم.با جند تا قرص حالم خوب می شه،به شرط این که تو و مهیار این قدر سر به سر هم نذارین.

پرند چهره در هم کشید و با دلخوری گفت:

-همه اش تقصیر اونه،تو که می دونی سهیلا من چقدر به گفتن این جمله لعنتی یکی یکدونه حساسم.مهیار اونقدر این جمله رو می گه تا عصبی ام می کنه.

-اگه بفهمه ناراحت می شی نمی گه.

-یعنی این قدر احمقه که نمی فهمه؟می دونی که می گه تا لج منو در بیاره.

-پس کاری کن که نفهمه لجت در اومده.

-می بینی که همیشه چه جوابی بهش می دم.

-سر به سر مهیار نذار،اون یه ادم منحصر به فرده.

-تو رو خدا سر به سرم نذار سهیلا،حوصله خندیدن ندارم.اون هیچی نیست.باور کن سهیلا،هیچی نیست.شماها لی لی به لالاش می ذارین.

-تو فقط از اون بدت می اد.

-چون اون همیشه اذیتم می کنه.

-خود تو چی؟

-دلم می خواد خر خرشو بجوم.

-واسه چی؟





نوع مطلب : داستان های کوتاه، عشق دوباره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

وبلاگ شخصی مهندس سلمان فکرآزاد همه چی درهمممه تو این وبلاگ

مدیر وبلاگ : مهندس سلمان فکرآزاد
پیوندهای روزانه
نظرسنجی
شما بیشتر دنبال چه جور مطلبی در وبلاگ ها می گردید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :