تبلیغات
عشق تنهایی forgcity - آغاز دوست داشتن قسمت چهارم
 
شعرهایی عاشقانه - جدیدترین اس ام اس هایی روز ، داستان هایی کوتاهه عاشقانه ،عکس ، بازی و تم موبایل
عشق تنهایی forgcity
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 

مهیار چپ چپ به ناصر نگاه کرد و در دل او را لعنت می کرد که چرا همراه دیگران نرفته است.پرند گفت:

-نه نمی پرسم.

ناصر بور شد.مهیار لبخندش را به زحمت فرو خورد و گفت:

-ولش کن ناصر،خانم با از ما بهترون می ره بیرون.

پرند به تندی نگاهش کرد.چشمان مهیار می خندید.برای این که او را کنف کند،ظاهر خونسردی به خود گرفت و گفت:

-کبوتر با کبوتر،غاز با غاز.

ناصر گفت:

-دست شما درد نکنه دختردایی،حالا ما شدیم غاز.

پرند ابروهایش را بالا کشید و لبخندی زد.مهیار گفت:

-دیگه خجالت هم نمی کشن.نا سلامتی پسر عمه ای گفتن،دختردایی ای گفتن،این ناصر جای داداش نداشته اته،نمی گی رگ غیرتش باد می کنه،می ره می زنه نفله اش میکنه.

ناصر گفت:

-چرا از کیسه خلیفه می بخشی؟

پرند گفت:

-نیومدم تا بهت ثابت کنم،دخترا اهل حرف نیستن،اهل عملن.یه چیزی رو هم بدون،من بلدم مراقب خودم باشم.احتیاج به برادری که رگ غیرتش باد کنه و واسه ام نفله بازی راه بندازه ندارم.

مهیار با خنده گفت:

-تو واقعا یکی یکدونه،خل و دیوونه ای.

پرند لبخند تصنعی زد و گفت:

-از تعریفت ممنونم.

ناصر هم از از جا بلند شد وگفت:

-تنهات می ذارم راحت با تلفن حرف بزنی.

وبه دنبال پرند به طرف ساختمان به راه افتاد.مهیار دندان هایش را بر هم سایید و به اسمان قرمز رنگ غروب چشم دوخت.پرند و پشت سر او ناصر وارد خانه شدند.عمه مهری پرسید:

مهیار کجا رفت؟

ناصر جواب داد:

-بیرونه،منتظر تلفن یکی از دوستاشه.

پرند کنار مادرش نشست.نادره با هیجان فیلمی را که دیده بودند،برای جمع تعریف می کرد.سهیلا که ارام و غم زده در گوشه ای نشسته بود سربلند کرد و به چشمان پرند که به او خیره شده بود نگاه می کرد.پرند با اشاره سر پرسید:

-چته؟

لبخندی تصنعی زد و به ارامی جواب داد:

-هیچی.

پرند بلند شد و با سر به سهیلا اشاره کرد،به دنبالش برود و داخل اتاق رفت.مهسا که متوجه حرکات انها شده بود به دنبال سهیلا به راه افتاد.

-مزاحم نمی خواید؟

پرند لبخندی زد و گفت:

-تو مراحمی،بیا تو.

سهیلا به پشتی تکیه داد و گفت:

-کاش زودتر بریم خونه.

-یعنی انقدر از خونه ما خسته شدی؟

-نه مهسا جون،خودم خسته ام.از دیروز بعد از تا حالا به شما زحمت دادیم.

-خب هفته دیگه نوبت شماست.زحمتای مارو جبران می کنید.و ریز خندید.پرند پشت پنجره ایستاد.مهیار کنار باغچه نشسته بود و گلبرگ ها را نوازش می داد.پشتش به پرند بود و او را نمی دید.پرند لبخندش را فرو خورد.مهسا گفت:

-مگه نه پرند جون؟

پرند به طرفشان چرخید و جواب داد:

-اره حق با اونه،حق با تو هم هست.حتما احتیاج به تنهایی داری؟

سهیلا گفت:

-کاش منم پیش تو مونده بودم و نمی رفتم.

مهسا با دلخوری گفت:

-می خوای بگی به تو بد گذشت.

سهیلا با دستپاچگی جواب داد:

نه،اصلا،خیلی هم خوش گذشت.

پرند دوباره از پنجره به بیرون نگاه کرد.مهیار هنوز هم سرگرم نوازش کردن گلبرگ ها بود.مهسا گفت:-تو حرفتو زدی دیگه،حیوونکی داداشم،امروز با دوستش قرار داشت به خاطر شما سر قرار نرفت.

و بعد با فخر فروشی اضافه کرد:

-اخه می دونید داداش من هزار تا خاطر خواه داره،یه ریز تلفنمون زنگ می زنه و با مهیار کار دارن.دخترا دست از سر داداشم ور نمی دارن.گاهی وقتا اونقدر قربون صدقه اش میرن که من حسودیم میشه،گوشی رو از داداشم می گیرم و سرشون داد می زنم.نمی دونید چه زبونی دارن.منو هم با زبونشون خام می کنن.

پرند با لحنی مسخره گفت:

-عجالتا که یکیشون خان داداشت رو کاشته و زنگ نمی زنه.

وخندید.رنگ سهیلا پریده بود و لب هایش می لرزید.پرند پرسید:

-تو حالت خوب نیست؟

-فکر کنم فشارم افتاده.

-می خوای بریم دکتر؟

-نه،لازم نیست.نمی خوام همه رو نگران کنم.

مهسا گفت:

-یه لیوان اب قند برات بیارم؟

-پرند به جای سهیلا جواب داد:

-لطفا عجله کن.

مهسا بلند شد.پرند گفت:

-مواظب باش کسی نفهمه.

-نادره همه اشون رو سرگرم کرده.

پرند،دست سهیلا رو چسبید و گفت:

-چقدر یخ کردی!

و او را روی زمین خواباند و ادامه داد:

-فکر می کنم بهتره بریم دکتر.

-نه،خواهش می کنم.

سهیلا می لرزید و پرند با نگرانی نگاهش می کرد.فکری از ذهنش گذشت.پشت پنجره رفت،مهیار هنوز هم با گلبرگ ها سرگرمی بود.پنجره را باز کرد و به ارامی صدا زد:

-مهیار…مهیار…

مهیار چرخی زد و به اسمان خیره شد.پرند دوباره صدا زد:

-مهیار…پسر عمه…پسر عمه…

مهیار به طرف پنجره چرخید.به محض دیدن پرند،تلفن همراهش را از جیب بیرون اورد و به گوش چسباند و مشغول حرف زدن شد.به طرف پرند لبخندی زد و با دست به گوشی اشاره کرد و گفت:

-ولم نمی کنه دیگه.

پرند اشاره کرد،”یواش تر”و بلندتر گفت:

-این دخترا ول کن ادم نیستن.

پرند بی توجه به حرف های او گفت:

-سهیلا حالش خوب نیست.

-چرا؟اون که بعداز ظهری خوب بود.

-فکر کنم فشارش اومده پایین.

-می خوای ببرمش دکتر؟

-منم همین فکر رو داشتم،فقط می گه نمی خوام همه رو نگران کنم.

مهسا لیوانی در دست وارد اتاق شد.پرند به طرف او برگشت و گفت:

-لطفا بده بهش بخوره.

و دوباره به طرف مهیار چرخید و گفت:

-من نمی دونم چیکار باید بکنم؟

-الان می ام تو.

-فقط یواش،کسی متوجه نشه.

-حواسم هست.

مهسا گفت:

-داداشمه؟

پرند کنار سهیلا زانو زد و گفت:

-بهتره اماده شی بریم دکتر.

سهیلا لیوان را پس زد و همان طور که عق می زد با دست اشاره کرد؛

“نه”.

پرند گفت:

-مهسا جان می شه لباساشو بیاری؟

-ولی؟!

-خواهش می کنم،نمی بینی حالش بده؟

مهسا از روی استیصال بلند شد.پرند به نرمی گفت:

-حالت خوب می شه.

مهیار وارد اتاق شد و پرسید:

-حالت خوبه سهیلا؟

سهیلا دست پرند را فشرد و دوباره مشغول عق زدن شد.مهیار گفت:

-بعد از ظهر حالش خوب بود.

-چیکار کنیم؟

-می بریمش دکتر،بلند شو اماده شو.

پرند بلند شد و به سرعت لباس هایش را پوشید.مهسا هم لباس های سهیلا را به تنش کرد و به کمک پرند،زیر بازوهانش را چسبید و او را از در بیرون بردند.مژگان خانم گفت:

-خاک بر سرم چی شده؟

مهیار با تشر گفت:

-شلوغش نکنید،چیزی نیست.من و پرند داریم می بریمش دکتر.و با سر به پرند و مهسا اشاره کرد،از در بیرون بروند.مژگان خانم با صدای بغض الودی گفت:

-اخه چی شده؟

اقای نوری هم از جا بلند شد و پرسید:

-چی شده دایی جان؟

-فکر کنم فشارش اومده پایین دایی،جای نگرانی نیست با یه سرم خوب میشه.

مژگان خانم گفت:

-منم می ام.

-زن دایی خواهش می کنم،من و پرند می بریمش.شما می خوای بیای،مامانم و خاله و زن دایی پونه هم می خوان بیان.حتما دایی فرهاد و بابام و عمو حجت و دایی منوچهر نمی تونن شماهارو تنها بذارن.گفتم که نگران نباشید.تند بهتون زنگ می زنم.





نوع مطلب : داستان های کوتاه، عشق دوباره، 
برچسب ها : داستان، داستان عاشقانه، اغاز دوست داشتن،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

وبلاگ شخصی مهندس سلمان فکرآزاد همه چی درهمممه تو این وبلاگ

مدیر وبلاگ : مهندس سلمان فکرآزاد
پیوندهای روزانه
نظرسنجی
شما بیشتر دنبال چه جور مطلبی در وبلاگ ها می گردید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :