تبلیغات
عشق تنهایی forgcity - آغاز دوست داشتن قسمت سوم
 
شعرهایی عاشقانه - جدیدترین اس ام اس هایی روز ، داستان هایی کوتاهه عاشقانه ،عکس ، بازی و تم موبایل
عشق تنهایی forgcity
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 

نادره تمام طول مسیر برگشت را حرف زد.مهیار که بی طاقت شده بود گفت:

-وای نادره تو به اندازه سه تا فیلم سینمایی حرف زدی.

نادره چهره دار هم کشید و گفت:

-ببخشید.

مهسا خندید و گفت:

-من دلم بستنی می خواد.

مهیار چپ چپ نگاهش کرد وگفت:

-حرف زدن نادره چه ربطی به بستنی داشت که جنابعالی دلتون خواست؟

-تو چرا این قدر بداخلاق شدی؟

مهیار از اینه به سهیلا نگاه کرد وگفت:

-نبینم دختر دایی ناراحت باشه.

سهیلا لبخند تلخی زد و گفت:

-نه،ناراحت نیستم.

مهسا به عقب برگشت و گفت:

-تو به خاطر حرف من ناراحت شدی؟

-نه،معلومه که نه.

-مگه تو چیزی بهش گفتی؟

-چیزی نگفت،یه مسئله زنونه بود.

مهسا لبخندی زد و گفت:

-شنیدی که،زنونه بود.

مهیار فرمان را چرخاند و به داخل کوچه پیچیدند.نادره غرولند کنان پفت:

-کاش بیشتر بیرون می موندیم.خیلی خوش گذشت!

چشمان مهیار با دیدن خانه درخشید.لبخند روی لب هایش نشست،اما به سرعت ان را فرو خورد.سهیلا زیر چشمی نگاهش کرد و در دل گفت:”خدایا کمکم کن”.

نادره زودتر از همه از ماشین پیاده شد.مهیار خندید و گفت:

-اینم خونه.

از ماشین پیاده شدند.پوریا هم پشت سر او رسید.نادره زنگ زد و منتظر ماند.لحظاتی بعد در به رویشان باز شد و انها با صورت هایی خندان وارد حیاط شدند.پرند کنار باغچه نشسته بود و گلبرگ ها را با انگشت نوازش می کرد.با دیدن انها سربلند کرد.نادره با شعفی کودکانه به سویش دوید و گفت:

-جات خیلی خالی بود پرند،باید می اومدی.

-خوش گذشت؟

مهیار با صدای بلند،جواب داد:

-عالی بود،مگه نه بچه ها؟

نادره با تعجب نگاهش کرد.مهسا سرش را بالا گرفت و گفت:

-واقعا لذتبخش بود.

سهیلا کنار پرند نشست و گفت:

-دست مهیار درد نکنه.

ناصر با اخمی تصنعی گفت:

-ما که ادم نیستیم؟

پوریا گفت:

-بریم ناصر جان که ما از هیچ کجا شانس نیاوردیم.

پرند لبخندی زد و گفت:

-پوریا یادم بنداز باهات یه کاری دارم.

پوریا چشمانش را ریز کرد و با شیطنت گفت:

-چیکارم داری؟

-گفتم بعدا!

-اخه دلم نازکه،طاقت نداره.

مهیار چهره درهم کشید و گفت:

-تو جمع اغیار نمی شه گفت.

پرند با خونسردی جواب داد:

-شنیدی که مهیار خان چی گفت:

مهیار با عصبانیت به راه افتاد و گفت:

-بچه ها خلوت کنید،سرکار علیه راحت باشند.

پرند از این که اورا عصبی کرده بود،خوشحال بود.دست سهیلا را گرفت و گفت:

-حسود هرگز نیاسود.

و با شیطنت فشار کوچکی به دست سهیلا اورد.سهیلا،با لب هایی لرزان به او نگاه کرد.

مهیار به طرف پرند چرخید.انقدر عصبانی بود که دلش می خواست دنیا را روی سر پرند خراب کند.پرند در حالی که چشمانش از شادی برق می زد،به اسمان چشم دوخته بود.مهیار لبخندی زد.برگشت و کنار باغچه نشست.ناصر گفت:

-چی شد؟

-یادم اومد باید منتظر تلفن باشم.می دونید که،تو اتاق نمی شه صحبت کرد…اره دیگه…

پوریا قهقهه ای زد وگفت:

-بچه ها خلوت کنید که پسر فامیلتون بیرون کار داره.

نادره نگاه تندی به مهیار کرد وگفت:

-پسره لوس.

سهیلا با رنگی پریده از جا بلند شد و مهسا در حالی که صورتش را خنده ای شاد پوشانده بود،به حالت تفاخر گفت:

-بریم توبچه ها،هرحرفی رو نمی شه پیش دخترا زد.

و دست سهیلا را گرفت و کشید.هنوز چند قدمی دور نشده بود که به طرف پرند برگشت و گفت:

-تو نمی ای؟

پرند با بی تفاوتی گفت:

-می خوام غروبو تماشا کنم.

مهیار گفت:

-غروب،فقط غروبای کنار دریا.

-من می خوام اینجا بشینم.

مهسا با لحنی معترض گفت:

-ولی…

پرند به میان حرفش دوید و گفت:

-می تونه بره اون سر حیاط حرف بزنه،قول می دم دنبالش نرم.

پوریا به راه افتاد وگفت:

-پرند یادت نره چی می خوای بهم بگی.

ناصر کنار مهیار نشست و گفت:

-منم می مونم غروبو تماشا کنم و مناظر اطراف رو…

و با مهیار به خنده افتادند.مهسا دست سهیلا را کشید و به همراه نادره به طرف ساختمان به راه افتادند.ناصر گفت:

-نمی پرسی کجا رفتیم؟


ادامه دارد





نوع مطلب : داستان های کوتاه، عشق دوباره، 
برچسب ها : داستان، داستان + اغاز + دوست + داشتن +،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

وبلاگ شخصی مهندس سلمان فکرآزاد همه چی درهمممه تو این وبلاگ

مدیر وبلاگ : مهندس سلمان فکرآزاد
پیوندهای روزانه
نظرسنجی
شما بیشتر دنبال چه جور مطلبی در وبلاگ ها می گردید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :