تبلیغات
عشق تنهایی forgcity - آغاز دوست داشتن قسمت دوم
 
شعرهایی عاشقانه - جدیدترین اس ام اس هایی روز ، داستان هایی کوتاهه عاشقانه ،عکس ، بازی و تم موبایل
عشق تنهایی forgcity
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 

چراغ زد و توقف کرد.پوریا هم ماشین را کنار کشید و ایستاد.مهیار پیاده شد و به کنار اتومبیل انها رفت و خم شد.پوریا شیشه را پایین کشید.

مهسا گفت:

-سهیلا می تونم یه خواهشی ازت بکنم؟

-البته!

-دیگه در مورد پرند چیزی پیش داداشم نگو.

سهیلا با تعجب گفت:

-متوجه منظورت نمی شم؟!

مهیار به طرف انها می امد.مهسا گفت:

-من و داداشم از این دختره خوشمون نمی اد.

-چرا؟

مهیار در را باز کرد و سوار شد و سهیلا نتوانست جواب سوال خود را بگیرد.مهسا پرسید:

-کجا می ریم؟

-سینما.

-اخ جون،می ریم سینما.

سهیلا با چهره ای درهم و متفکر،غرق در افکار خویش بود.مهیار از ایینه نگاهش کرد و گفت:

-دختر دایی،راضی نیستی بریم سینما؟

سهیلا به خود امد.لبخندی تصنعی زد و گفت:

-چرا،راضی ام.

مهیار خندید و ماشین را روشن کرد.مهسا به عقب برگشت و چشمکی به سهیل زد.سهیلا که با صورتی خندان،اهنگی را با سوت می زد نگاه کرد و ازخود پرسید:

“این پسره قد بلند و چهارشونه،با اون موهای مشکی و مجعد،با اون صورت مردانه و چشمای جادوگر،چرا باید از پرند بدش بیاد.پرند قشنگ ترین دختر فامیل ماست.پرند…”

و ناگهان احساس کرد.چرا باید مهیار از پرند خوشش بیاید؟چه کسانی بیشتر از این دو نفر با هم مشکل داشتند؟کسی ندیده بود انها در جمعی باشند و کارشان به دعوا نکشد.اگر مهیار هم از پرند خوشش می امد،این پرند بود که هیچگاه نمی توانست اورا دوست بدارد.مهیار خوب بود،دوست داشتنی بود،هرجا که می رفت نگاه ها را به دنبال خود می کشید.وقتی کت و شلوار می پوشید واقعا تماشاییی می شد…

مهیار از ایینه به عقب نگاه کرد و با خنده پرسید:

-چیزی شده؟

سهیلا به خود امد.دقایقی بود که به مهیار خیره شده بود.در قلبش دردی را احساس کرد و طپش.خجالت زده سر به زیر انداخت و گفت؟

-نه!

به پشتی صندلی تکیه داد و به فرار خانه ها و ادم ها چشم دوخت.

مهیار پرسید:

-از فرزین چه خبر؟

-خوبه،دیشب تلفن زده بود.

-درس این اقازاده کی تموم می شه؟

-چیزی به امتحاناش نمونده،به زودی بر می گرده.

سرخی دلپذیری روی گونه های مهسا نشست و سر به زیر انداخت.

سهیلا گفت؟

-دیشب به همه اتون سلام رسوند،مخصوصا به تو.

مهیار خندید و گفت:

-فرزین یه دنیای دیگه اس.اقای مهندس،دخترای همکلاسیش رو تو تور ننداخته؟

مهسا گفت:

-فرزین اهل این کارا نیست.

سهیلا با خنده گفت:

-نه بابا،اون حواسش پی درس و مشقاشه.

مهسا برای ان که جریان را عوض کند،گفت:

-کدوم فیلم می خوایم بریم؟

مهیار از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت:

-اینم سینما.

و ماشین را کنارکشید.پوریا هم پشت سر او پارک کرد.سهیلا زیر چشمی به مهیارنگاه کرد.در قلبش احساس سنگینی می کرد.چشم هایش را بست و سعی کرد این احساس را ازخود دور کند.صدای مهیار اورا به خود اورد که پرسید:

-خوبی سهیلا؟

چشم باز کرد.لبخندی اجباری زد و گفت:

-بله خوبم.

مهیار از ماشین پیاده شد.سهیلا زیر لب گفت:

-خدایا کمکم کن.

و پیاده شد.مهسا گفت:

-تو رنگت پریده؟

به مهیار که به طرف گیشه بلیط فروشی می رفت نگاه کرد و در حالی که با تمام قوا سعی می کرد به خود بقبولاند که او فقط پسر،عمه مهری است جواب داد:

-چیزیم نیست.

درهای ماشین قفل شد.مهسا گفت:

-بریم.

نادره بازوی سهیلا را چسبید و گفت:

-برگشتنی منم می ام پیش شما،اونجا حوصله ام سر رفت.

ناصر گفت:

-زود باشید الان فیلم شروع می شه.

سهیلا با بی حالی به دنبال انها کشیده شد.به مهیار نگاه کرد.نفس عمیقی کشید و به خود نهیب زد”عاقل باش”.دلش می خواست مهیار نگاهش کند،اما مهیار بی توجه به حال او حرف می زد و می خندید.نادره گفت:

-جای پرند خالیه!

مهیار حرفش را قطع کرد.به طرف نادره چرخید و گفت:

-لجبازیش به ضررخودش تموم شد.

درهای سالن باز شد و همه به داخل رفتند.سهیلا در تمام مدت،روی صندلی اش نا ارام نشسته بود و با خود کلنجار می رفت.نادره و مهسا درگوشی صحبت می کردند و ریز می خندیدند.پوریا و ناصر تخمه می خوردند و با هم حرف می زدند و مهیار سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود و چشم هایش را بسته بود.پوریا سقلمه ای به پهلویش زد و پرسید:

-خوابیدی؟

-حوصله این فیلم رو ندارم.

ناصر گفت:

-پولت زیادی بود اومدی سینما؟

مهیار بلند شد و گفت:

-تو ماشین منتظرتون می مونم.

و پیش از ان که کسی بتواند حرفی بزند از سالن بیرون رفت.مهسا گفت:

-کجا رفت؟

ناصر همان طور که به دور شدن مهیار نگاه می کرد،جواب داد:

-گفت از این فیلم خوشش نیومده.

سهیلا با نگرانی به دست هایش خیره شد.نادره با هیجان گفت:

-اونجا رو.

و همه نگاه ها به طرف پرده سینما چرخید.مهیار سلانه سلانه از سینما بیرون رفت.پشت فرمان نشست و همان طور که سرش را به فرمان تکیه داده بود،در افکار خودش غرق شد.به طور مقاومت ناپذیری دلش می خواست به خانه تلفن بزند.چند باری گوشی را در دست چرخاند و خواست شماره بگیرد ولی هربار با خود می گفت:”زنگ بزنم چی بگم؟”

سربلند کرد.دختر و پسر جوانی،بازو به بازوی هم می گذشتند.لبخند تلخی گوشه لبش نشست.شماره را گرفت و منتظر شد.صدای زنگ تلفن در خانه پیچید.عمه مهری گفت:

-پرند جان،می شه لطفا گوششی رو برداری؟

پرند جدول را روی زمین گذاشت و بلند شد.گوشی را برداشت و گفت:

-بله؟

و با شعف نیم فریادی زد:

-سلام پسر عمو.

سرها به طرف او چرخید.فرزین گفت:

-خوبی پرند؟

-خوبم؟تو خوبی؟

-عالی!مخصوصا حالا که صدای تورو هم شنیدم.

اقای نوری گفت:

-فرزینه؟

پرند با سر جواب مثبت داد.فرزین گفت:

-خوش می گذره؟

-جای شما خیلی خالی.

-به خدا دلم اونجاست.

زن عمو مژگان خودش را به کنار پرند رساند و نگاه ملتمسش را به دست های او دوخت.فرزین ادامه داد:

-عمو و زن عمو چطورند؟

-خوبن،سلام می رسونن.زن عمو مژگان می خواد باهات حرف بزنه،با من کاری نداری؟

-دلم واست تنگ شده دختر عمو.

-ما هم همینطور.من خداحافظی می کنم.

-مراقب خودت باش پرند.خیلی مراقب خودت باش.

پرند گوشی را به طرف مژگان گرفت و رو به جمع گفت:

-به همه سلام رسوند.

مهیار با عصبانیت گفت:

-اینا با کی صحبت می کنن،اشغال می زنه.

چند ربه به این شیشه خورد.به بیرون نگاه کرد.پسر بچه ژولیده ای که یک بغل گل سرخ در دست داشت،پشت پنجره ایستاده بود.گفت:

-اقا گل بدم؟

مهیار خیره نگاهش کرد.پسر بچه دوباره تکرار کرد:

-گل بدم؟

شیشه را پایین کشید و پرسید:

-چنده؟

-شاخه ای دویست تومن.

دویست تومان از جیبش بیرون کشید و به طرف پسر بچه گرفت.پسرک دسته گل را به طرفش گرفت و گفت:

-هر کدوم رو می خوای بردار.

به انبود گل ها نگاه کرد.قشنگ ترین گل را با دست بیرون کشید.پسرک دورشد.شیشه را بالا کشید و گل را به طرف بینی اش برد.برای چندمین بار شماره خانه اشان را گرفت.صدای بوق زدن که در گوشش پیچید،لبخندی روی لبش نشست.

پرند با خنده گفت:

-من گوشی رو برمی دارم،دستم سبکه.

عمو فرهاد گفت:

-عمو قربون اون دست های سبکت بشه.

با شادی گوشی را برداشت و گفت:

-بله؟

مهیار نفس عمیقی کشید.بوی گل سرخ در روحش پخش شد.گفت:

-سلام پرند.

خنده از روی لب های پرند محو شد.چهره اش حالت بی تفاوتی به خود گرفت و گفت:

-سلام.

عمه مهری پرسید:

-کیه؟

-گوشی.

گوشی را به طرف جمع که نگاهش می کردند گرفت و گفت:

-مهیاره.

مهیار نگاهی به شاخه گل کرد.ان را روی صندلی پرت کرد و زیر لب غرید:”لعنتی”

مهری خانم گوشی را گرفت و گفت:

-بله؟

سلام مامان.

-سلام مامان جان،؟چیزی شده؟

-زنگ زدم بپرسم چیزی نمی خوای واسه ات بگیرم؟

-نه مامان جان،دستت درد نکنه.

-کاری نداری مامان؟

-کی می ایید؟

-می اییم،نمی دونم.

-واسه شام دیر نکنید ها.

-نه،دیر نمی کنیم.خداحافظ.

ارتباط قطع شد.مهری خانم گوشی را گذاشت.پرند بلند شد و از پذیرایی بیرون رفت.

مهیار با خود غرغر زد:”فکر می کنه کیه؟واسه من ناز می کنه.فکر می کنه زنگ زدم صدای اونو بشنوم.نه جونم،از این خبرا نیست”.به شاخه گل سرخ نگاه کرد.ان را از روی صندلی برداشت و با عصبانیت نگاهش کرد.شیشه را پایین کشید.می خواست شاخه گل را بیرون بیندازد که نگاهش به همان دختر وپسری که بازو به بازوی هم می رفتند،افتاد.به گل نگاه کرد و لبخندی روی لبش نشست.شیشه را بالا کشید.سرش را به صندلی تکیه داد و چشم هایش را بست.گل را به بینی اش نزدیک کرد و نفس عمیقی کشید.صورت زیبای پرند در مقابل چشمانش جان گرفت و زیر لب گفت:”یکی یکدونه،خل و دیوونه”.

ادامه دارد





نوع مطلب : داستان های کوتاه، عشق دوباره، 
برچسب ها : داستان، اغاز دوست داشتن،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

وبلاگ شخصی مهندس سلمان فکرآزاد همه چی درهمممه تو این وبلاگ

مدیر وبلاگ : مهندس سلمان فکرآزاد
پیوندهای روزانه
نظرسنجی
شما بیشتر دنبال چه جور مطلبی در وبلاگ ها می گردید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :